تبليغاتX
(((سلام بر رهروان راه بابه)))

بار دیگر چشم گریان نوحه بابه کنیم  پرچم سبز مزاری هر کجا بر پا کنیم

بار دیگر یاد آن مــــــرد خبیر اتحاد  را به قلب خویشتن چون لاله صحرا کنیم

+ نوشته شده توسط عباس نظری در 8 Mar 2007 و ساعت 3 AM |
اخرین سخنرانی رهبر شهید  ۲۰/۱۱/۱۳۷۳             

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بآنفسهم  (قرانکریم)

 با ابراز تشکر از شما مردم قهرمان ، فداکار و مخلص که در این ماه رمضان ، به محض آنکه از شما خواسته شد که بیایید تا در اینجا جلسه یی باشد ، حضور پیدا کردید این نکته باعث امید اینجانب است که شما برای سرنوشت تان حساس هستید و بخاطر ان فکر می کنید . در آیه ء کریمه یی که خدمت قرائت کردم ، خداوند تبارک و تعالی میگوید « ما سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهیم ُ مگر آنکه خود شان سرنوشت شان را تغییر دهند .» مفهمو این ایه ذکر یک سنت الهی است . بعد در ایات دیگر و روایاتی که جهت تفسیر آیات روایت شده است ُ گفته می شود که در سنت الهی هیچ تغییر و تبدیلی نیست. ما مکررآ خدمت شما عرض کرده ایم که مصداق کامل و تفسیر صحیح  ای آیه در زندگانی مردم ما قابل درک است . شما وقتیکه تاریخ تان را مختصرا مورد مطالعه قرار و تفکر قرار دهید ُ میبینید که ادوار مختلفی از زندگی را طی کرده اید و در این دو سال و هشت ماه مقاومت کابل هم ثابت کردید که وقتی مصمم شدید از حیثیت تان دفاع کنید  خدا هم شما را یاری کرد و شما توانستید همهء زورگویان را بر سر جای شان بنشانید و آنها را وادار کنید که بعد از جنگ های بسیار خطرناک بایند و معذرت بخواهند که اشتباه کردیم  من معتقدم که این مساله در تصمیم ُ ارداه ُ ایستادگی و حساس بودن شما بخاطر سرنوشت تان نهفته است . تاریخ هم اثبات کرده که در دوران عبدالرحمن ، وقتی مردم ما در مقابل این حکومت ظالم و جائر ایستادند ُ هفت سال جنگیدند . عبدالرحمن هم تمام توطئه های را که بلد بود ، در این دوره علیه مردم ما به کار گرفت از تمام نقاط افغانستان لشکر جمع کرد و از همهء اقوام به جنگ مردم ما فرستاد . شصت نفر از علمای اهل تسنن را جمع کرد و فتوی گرفت که اینها (هزاره ها)رافضی و کافر اند . اما این توطئه ها ، هیچکدام کارساز نشد ند تا اینکه امدند و از بین مردم خاین تربیت کردند و آنها را وادار نمودند که به مردم ما خیانت کنند ، این مسأله کار ساز شد چگونه کارساز شد ؟ یعنی که در اثر این خیانت شصت و دو درصد از مردم ما نابود شدند !

شما می بینید در یک کشوری که عبدالرحمن پرچمدار اسلام به حساب می آید و گفته می شود که نورستان را که قبلا کافرستان بود ُ عبدالرحمن مسلمان ساخت اما همین شخص شصت و دو فیصد مردم ما را از بین برد و از اینجا تا هند به عنوان غلام و کنیز به فروش رساند مالیات هنگفتی از این کنیز و غلام فروشی وارد خزانه ء دولت می شد که مقدار دقیق آن را کتاب »افغانستان در ژنج قرن اخیر » نوشته کرده است .

بهر صورت ، بعد از آنکه شصت و دو فیصد مردم ما نابود شدند ، محرومیت و محکومیت مردم ما آغاز شد و از ان تاریخ تا حالا که بیش از صد سال میشود ، ما محروم بوده ایم در این جامعه تحقیر می شدیم  هزاره بودن عیب بود ، شیعه بودن عیب بود . تعمد داشتند که ما را به مکتب ها اجازه ندهند و به کار و تجارت نگذارند . آنچه که در این جامعه امتیار به حساب می رفت ، ما از آن محروم بودیم  در زمان شاه محمود خان رسمآ به وزارت فرهنگ مکتوب می نویسند که بچه های هزاره و شیعه را در حربی پوهنتون و سایر مکتب های که ارزش دارند ، نگیرند

شما این محرومیت را سپری کردید شما در این مملکت ، غیر از اینکه جوالی کشی کنید و بار پشت کنید  دیگر ارزشی نداشتید کوچی ها وقتیکه در هزاره جات می امدند ، چای و پارچه و چیزهای دیگر شان را سر بام خانه میگذاشتند و میگفتند که پول اینها را من سال دیگر از همین جا میگیرم ! این را همه ء ما و شما دیدیم  لمس کردیم

اما شما مردم که قبلا در مقابل افغان ها حرف زده نمی توانستید و یک نفر که از شهر و از طرف حکومت در منطقه ما امد ُ مردها پنهان می شدند و زن ها می گفتند که در این ابادی کس نیست ، وقتیکه انقلاب شروع شد ئ شخصا تصمیم گرفتید که وضع تان را تغیر بدهید ، خدا هم شما را یاری کرد و در ظرف سه ماه تمام مناطق هزاره جات ازاد شد در اینجا باز هم شاهد بودیم که چهار نفر خاینی که قبلا در حزب خلق و پرچم جذب شده بود ، اولین منطقه ء را که رفتند، خلع سلاح کردند و سلاح های شان را اوردند ، هزاره جات بود !

در حالیکه ما می دانیم هزاره جات سلاح نداشت سلاح مال افغان ها و سرحد آزاد و جاهای دیگر بود ووقتیکه خیل کوچی بر سر مردم ما می آمد یازده تیره حتی در گردن زن های شان هم آویزان بود تنها سلاحی که در میان ما مجاز بود «موش کش » و  «دان پر» و «چره یی » بود و دیگر هیچ سلاحی جواز نداشت اما با این هم در حکومت مارکسستی هیچ کس حاضر نشد که برود افغان ها و کوچی ها را خلع سلاح کند ، ولی خاینین ما پیشگام شدند ، رفتند و هزاره جات را خلع سلاح کردند ! این کار را برای نیک نامی و خوش خدمتی شان کردند .

اما مردم ما باز هم با دست خالی ، با داس و قیچی و بیل توانستند که مناطق شان را در ظرف سه ماه آزاد کنند ، مسلمآ که این کار در تصمیم و اراده ء شما نهفته بود .

شما باید این نکته را به خاطر داشته باشید که در تاریخ بعد از محرومیت ها ورنج های زیاد ، فقط یک بار برای مردم شانس داده می شود که خود شان سرنوشت شان را تعین کنند و این شانس حالا برای شما داده شده است که نباید غفلت کنید شما مردم در این جا تحقیر می شدید ، توهین می شدید ، برای شما داستان های اهانت باری ساخته بودند . شما انقدر امین بودید  که برای تمام صاحب منصبها خدمتگار باشید و در کنار خانم شان زنده گی کنید ُ دراین ها هیچ هراسی نداشتند که شما خیانت می کنید ، اما بر عکس شما اینقدر امین بودید که در این مملکت از بین شما یک کاتب مقرر شود !  در این جا  شما امید نبودید منفور بودید،ولی برای نفر خدمتی امین بودید ! شما این دوران را سپری کردید .

از آنجاییکه ، در داخل افغانستان محکومیت داشتیم و محروم بودیم ، طبیعی بود که در خارج هم محرومیت داشتیم و هویت ما برای کسی شناخته شده نبود . در چهارده سال جهاد که هفتاد ملیارد دالر برای افغانستان مصرف شد ، باز کسی برای ما یک دالر کمک نکرد . در کنفرانسی که از سوی موسسه های غربی که در افغانستان کار میکردند ، در این جا یک نفر از خارجی ها ، پشت بلند گو میرود و میگوید که در اول انقلاب مردم شیعه و مردم هزاره جات منطقه ء خود را ازاد کردند ،  اما اکنون در این جمع از اینها کسی را نیم بینم و از کمکهای هم که برای افغانستان می شود ، برای اینها نمیرسد.

شما میدانید که آنروز غرب به حدی از اتحاد جماهر شوروی ارسیده بود که در افغانستان هر دستی که برای مبارزه روس ها بلند می شد ، بدون آنکه نگاه کند که این دست چه دستی است یک «کلاش »برایش  می داد که مبارزه کند مسلم است که این کمک ها برای خود مردم افغانستان نبود ، بلکه برای ترس از روسها بود . اما با اینهم یکی از مسئولین جهادی افغانستان پشت بلند گو میرود و بیشرمانه میگوید که این مسآله را من جواب میگویم بعد میگوید که اگ به این ها دوا کمک کنید ، احیانآمواد غذایی کمک کنید ، من موافق هستم ، ولی این ها که مبارزه کرده و منطقه ءشان را ازاد کردند ، ایران به این ها یک مقدار اسلحه داد و حالا در بین خود شان جنگ دارند ، اینها ظرفیت آن راندارند که از نگاه تسلیحاتی به آن هاکمک شود ! یعنی با این حرف برای خارجی ها اشاره داد که این ها وابسته ء ایران اند و شما احتیاط کنید . گب اصلی ، این بود .

 شاید خیلی ها از مردم ما فکر کنند که شاید رهبران و مسئولین ما نخواسته اند که کمک های دنیا را بیاورند و در هزاره جات سرازیر کنند ، یعنیاینها با کمک خارجی مخالفت کردند در حالیکه واقعیت چنین نبود و ما محکومیت داشتیم و این محکومیت برای ما محکومیت تاریخی بود ، در چهارده سال جهاد برای افغانستان هفتاد ملیارد دالر مصرف شد و اکثریت قاطع ان هم در پاکستان مصرف شد یعنی از بهای خون این مردم در آنجاها خانه ساخته شد ، اما برای مردم ما یک دالر همی نرسید !

از نگاه طبیعی هم وقتی که نگاه کنیم ، سرزمین های که در افغانستان ارزش داشتند ،زراعت می شدند و مال ما بودند ، در دوران عبدالرحمن برای کوچی ها داده شده بودند . باقی حصص هزاره جات را هم عبدالرحمن فرمان داده بود که بروید و بگیرید آنها بخاطر سردی و دیگر مشکلاتش قبول نکرده و از این خاطر مانده است بعدآ یک مقدار علف که  در بعضی جا ها بود ، کوچی ها را دادند که این علف ها را هم مال هزاره جات حق ندارد بچرد ، باید مال دیگران بچرد . بعد از این چهارده سال جهاد تنها چیزی که برای مردم ما رسیده همین است که کوچی از سر شان کم شده است دیگر در کشت و شبدر و رشقه ء شان مال کوچی نمی چرد ، بلکه خود شان می توانند از حاصل آن برای گاو و مال خود استفاده کنند .

مردم ما از روی مظلومیت و محرومیت از دیر زمان آمده و در کابل جا گرفته بودند ، وقتیکه دولت مارکسیستی سقوط کرد ، همگی مسلح شدند و مناطق زیادی را در دست گرفتند . این پیش آمد خلاف انتظار همه بود و فکر نمی کردند که این مسآله به این شکل پیش بیاید . لذا تصمیم گرفتند که مردم ما را بر دارند و سلاح شان را بگیرند تا اینها دیگر این هویت را نداشته باشند برای این کار دو سال و هشت ماه با ما جنگیدند .

در این جا من برای شما اطمنان می دهم که اگر شما مردم هم چنان مصمم باشید که خود تان سرنوشت تان را تعیین کنید ، از خدا رو نگردانید و توجه به خدا داشته باشید ، هیچکس توان آن را ندارد که بدون انکه سرنوشت شما تعین شود و حق شما برای تان برسد ، سلام تان را بگیرد (تکبیر مردم) این مسآله تجربه شده است یعنی در جنگ اول ، دوم ، سوم تا چهارم هیچ جریانی در افغانستان وجود نداشت که با و شما جنگ نکرده باشد . سنگرهای ما و شما هم درهمین غرب کابل ، خانه به خانه بود . ولی وقتی شما خواستید ، خدا شما را یاری کرد و همه این مناطق پاک شد . دشمنان از قندهار از هرات از تخار از بدخشان از هلمند و از همه جا که بر علیه ما لشکر کشیده و امدند ، مرده پس بردند . این تجربه شده است و حالا هم برای شما میگویم که کسی به زور بالای ما موفق نمی شود اما اگر کسی از میان مردم بیاید و خاین شودو خیانت کند ُ امکان داد که تاریخ تکرار شود و من در این باره هیچ بحثی ندارم ، شما میدانید که در افشار خیانت شد ، ضربه دیدیم ، در بیست و سه سنبله توطئه بود ، ضربه دیدیم. والا یک وجب سنگر مردم ما را کس به زور گرفته نمی تواند .

لهذا ما هیچگاهی طرفدار جنگ نیستیم و از اول نهم نبودیم از  اول اینها در پیشاور دولت تشکیل دادند و گفتند که گب شیعه ها و هزاره ها را بعدآ میزنیم ماآنوقت در این طرف پل چرخی ، در ریاست هفت موقعیت داشتیم ، اگر ما میخواستیم جنگ کنیم ، همانجا صبغت الله مجددی را وارد شدن نمیگذاشتیم . ولی ما این کار را نکردیم و از هیمن حکومتی که ما را شریک نکرده بود و گفته بود حرف این ها را بعدآ میزنیم ، امیدم استقبال هم کردیم و وارد مذاکره شدیم با صبغت الله به توافق رسیدیم و این توافق هنوز اعلان نشده بود که اتحاد سیاف جنگ را علیه ما شروع کرد .

حالا هم ما طرفدار جنگ نیستیم ، با طلبه هم که آمده اند طرفدار جنگ نبودیم و نیستیم ، ولی برای مردم خود حقوق میخواهیم هرکس بیاید و این حق مسلم مردم ما را که در تصمیم گیری مملکت شریک باشند و یک چهارم سهم داشته باشند ، احترام بگذارد ، عاشق قیافه ء هیچ کسی نیستیم با ایشان مذاکره میکنیم و مسایل را حل میکنیم (تکبیر حضار)

بر این اساس ما نزد طلبه ها نفر فرستاده ایم که مذاکره کنیم از اینطرف اقای ربانی هم پیش من نفر فرستاده بود که طلبه ها همه را تهدید می کنند ، اختلافات خود را کنار بگذاریم ، دفاع مشترک کنیم ، ما گفتیم حرف نداریم . حالا  هم برای شما میگویم که شما دو چیز را مد نظر بگیرید : یکی توجه به خدا داشته باشید که خدا از همه قویتر است و هیچکس در مقابل قدرت او نیست . این یک مسآله است و دیگر هم اینکه پیر ، جوان ، مرد ، زن ، کوچک ،وبزرگ متوجه باشید که کسی در میان شما خیانت نکند . اگر احیانآ خاینی می آید و خلاف منافع شما تبلیغ می کند ، وحشت وتشویش ایجاد می کند ، باید دستگیر کنید و بیاورید که جزا بدهیم

شما باید بدانید که اگر به این دو مسآله توجه نکنید یک بار دیگر تاریخ تکرار می شود و باز اگر از این شانس گذشت و محروم شدیم صد سال دیگر ضرورت دارد که شما باز به این موقعیت برسید این را متوجه باشید .

ما حالا سد دفاعی کامل تشکیل داده ایم بیشتر از هزار نفر نیروی جنبش را که در آنطرف شهر بود ، دیشب منتقل کردیم و در اینجا اوردیم چون اقای حکمتیار خبر داده بود که ما نیروهای خود را بیرون می کشیم ، اینقدر که دیگران نظاره کردند یک مقدار ما هم نظاره میکنیم تا ببینیم که چقدر میتوانند از خود شان دفاع کنند بلا فاصله نیروی جنبش ر ا اوردیم و در اینجا جا دادیم حالا از گذرگاه تا آنطرف هوتل زلمو خط دفاعی تشکیل داده شده و از اینطرف هم در قلعهء قاضی و کوه قوریغ خط دفاعی کاملآ تشکیل شده وشما هیچ تشویش نداشته باشیدو مطمعین باشید . اگر طلبه ها آمدند و مذاکره را قبول کردند ، و برای ما حق قایل شدند ، ما هیچ جنگی نداریم وقتیکه دراین مملکت حق مردم ما تامین شود و در سرنوشت خود شریک باشیم ، به سلاح هم هیچ کار و ضرورت نداریم ولی اگر کس بیاید و به ما حق ندهد و سرنوشت ما معلوم نباشد ، این سلاح به عنوان ناموس شیعه وهزاره است و کس این سلاح را به زمین نمیگذارد و به کس تحویل نمی دهد (تکبیر مردم) .

با شورای نظار هم جلسه داریم ، ارتباط دارند آتش بس شود ، چند بار مکرر هم گفته اند چون خود آنها در چهار اسیاب با طلبه ها درگیر شده و بین شان نفر کشته شده است و طلبه ها اصرار دارند که اول مناطق حزب را به ما تسلیم کنید ، بعد از آن با دولت حرف میزنیم اینها مقاومت کردنده اند تا حالا دو باره هیآت فرستاده اند که کدام نتیجه نداده است . با اینطرف هم تماس دارند و در ظاهر میگویند که ما با شما هیچ جنگ ندایم شما آتش بس را رعایت کنید اما شما مردم میدانید که اینها توطثه و دسیسه زیاد کرده اند از این جهت حالا هم باید مواظب باشید .

و اما امروز در این وقت روزه ، که آمدم شما را مزاهم شدم و خواستم که با شما صحبت کنم برای این بود که در این جا شایعه پخش شده بود که آقای حکمتیار نیرو های خود را بیرون کشیده است و بعضی ها در آنطرف در بازار ها تبلیغات می کنند و ایادی خود را در این جا هم فرستاده اند که گویا ما از بین شما فرار کرده ایم و در بین شما نیستیم . از این جهت برای شما تشویش خلق شده بود و من خواستم که از نزدیگ با شما صحبت کنم و این تشویش را رفع کنم .

من در اینجا میگویم که من هیچ منافعی غیر از منافع شما مردم ندارم . اگر من میخواستم که روی منافع شخصی خود فکر کنم ، در این دو سال و هشت ماه هم در کنار شما نمی نشستم (تکبیر مردم )

و این را برای شما اطمنان میدهم که کمک و یاری از خداست و ما به این خاطر پرگویی نمی کنیم ،به امید شما و رحمت الهی ، از خدا هیچ وقت نخواسته ام که من بدون شما ، به جایی بروم تا جان خود را نجات دهم و شما را در معرکه تنها بگذارم ، نه ، این را از خدا نخواسته ام (تکبیر مردم) خواسته ام که در کنار شما ، خونم اینجا بریزد و در بین شما کشته شوم (تکبیر مردم) و خارج از کنار شما ،زنده کی برایم هیچ ارزشی ندارد .

اینها در انطرف تبلیغ می کنند ، خیال خود شان کرده اند که از اینجا فرار کرده اند و در انجا رفته اند که خانه ء این دولت- آباد که ما را در اینجا پناه داده اند و گر نه کجا می شدیم(خندهء مردم) آنها برای خود شان اند .

و شما مطمئین باشید که ما در این جا در کنار شما هستیم و از خداخواسته ایم که در زندگی خود حقوق شما را هم از همه  بگیریم و از خدا میخواهم که آن روز که حقوق شما را گرفتیم  برای ما توفیق شهادت را بدهد که در بین شما به شهادت برسیم (تکبیر مردم )

ماه رمضان است . از وقت هم گذشته است از اینکه شما را مزاهم شدم و در این وقت زحمت دادم ،می بخشید این ماه ، ماه خداست ،ماه رحمت است و ماهی است که خدا همه بندگانش را به مهمانی دعوت کرده است ،ماه اجابت دعا است ، و ما از شما تقاضا میکنیم که شب ها در مسجد جمع شوید ، احیا کنید دعا کنید که خدا شما را یاری کند و این ذلت گذشته ، بالای شما تکرار نشود (آمین مردم )

باز هم میگویم که شما آنطوریکه در قبل سنگرها را کمک میکردید ، و به انها رسیده گی میکردید حالا از شما تقاضا میکنیم که سنگر ها را مواظبت کنید حتی الامکان آنچه در توان شما است ، کمک کنید ، بچه ها را تشویق کنید و اگر از خائنین کسی می اید ، تبلیغ سوء می کند و هدفی برای خرابکاری دارد بلافاصله دستگیر کنید و به کمیته ء امنیت حزب وحدت هبر دهید که تاریخ بالای ما و شما تکرار نشود .

با تمام توان برای رفاه و امنیت شما و برای شما در تلاش هستیم (تکبیر مردم ) چه از راه مذاکره باشد ، مفاهمه باشد - در داخل  و خارج اقدام کرده ایم - چه از راه دفاع .

                           والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عباس نظری در 24 Feb 2007 و ساعت 3 AM |

دوستان اگر در باره سنگردار دلیر قوم چیزی نمدانین

از شما خاهیش مــــی کنم که حتمان آ خرین مصاحبه

شهیــــــــــــد جنرال ((شفیــــــع)) را بـو خانین تشکر

دمی با شهدا   (به مناسبت ماه شهید)

 مرا مرگ بيگناهان غرب كابل ديوانه كرده است ، من مرگ جانگداز همسگرانم را ديده ام كه چطور هدف راكت هاي كور شوراي نظار از كوهُ تلويزيون قرار گرفته و تكه تكه شدند ، من هر روز ناله و فرياد بيوه زنان و مردان سالخورده را ميشنوم كه برايم در سنگر نان مي آورد و مرا ميبوسد و گريه و ناله كرده و شكايت ميكند كه چطور منزل شان هدف راكت قرار گرفته و فرزندان شان طعمهُ حريق شده است ، نيروهاي من روز صد ها شهيد را به قبرستان شهدا در غرب كابل انتقال ميدهد ، پس من ديوانه نشوم كي ديوانه شود ؟ آنانيكه در تهران و قم و پشاور چكر ميزند آنها ديوانه شود؟ آنانيكه مزدور مقام رهبري ايران است و درين لحظهُ حساس به ايران و پشاور چكر ميزند و صاحب مليونها دالر شده ، آنها ديوانه شود ؟ آيا مردم غرب كابل چه گناه دارد؟ آيا ما به شرق كابل تجاوز كرده ايم ؟ .

. . . آيا وقتيكه مزاري از عدل و مساوات و تأمين حقوق برابري و برادري و هموطني صحبت ميكند ، گناه كرده است ؟ باز هم اگر ما گناه داريم پس اين مردم بيگناهُ غرب كابل چه كرده است كه هدف راكت هاي كور قرار گرفته ، خانه و دكانهاي شان به آتش كشيده شده و فرزندان شان بشهادت ميرسند (فرمانده شفیع)


چند توره ضروری قد بیرارو !  از او جاییکه شهیدون تاریخ هزارستو و  او کساییکه جان خود را بلده آزادی از مو و نسل آینده فدا کیده دین کلو بله از مو مردم دیره تا مو نام ای شهیدو و ازاد مردون تاریخ ره زنده بیلی

از جمله ای شهیدو یکی  جنرال شفیع قهرمان استه ُ ولی متاسفانه مردم از مو پیشتر ازیکه نکته مثبت یک قهرمو ره ده نظر بیگره نکته  منفی از او ره بیشتر ده دوست و دوشمو معرفی مونه که ای واقعا بلده از مو مردم یک درد کیته استه بهتر بوگیم مو مردم آزره پیشتر از ایکه تاثیر گذار باشی تاثیر پزیر استه ، ای ره مو باید ده نظر دیشته باشی که آر قسم نام بد بله شهید شفیع از طرف دوشمو استه که میخواست این قهرمون از مو ره از درون از بین بوبره و ای مو باشی باید که باد از ای نیلی که دوشمو ده بین از مو رسوخ کنه و جنگ روانی بین مردوم از مو اندخته و شخصیت های از مو ره از بین بوبره


فرمانده شهید (شفیع) در آخرین مصاحبه با (عصری برای عدالت ) – بامیان 15 اسد 1375

حرف از دشمن نزنید ، از دوست بگویید !

 

*اگر میخواهید که  از من در تاریخ چیزی بماند ، همینقدر بنویسید که من برای خود نجنگیده ام و من انسان بوده ام ، آنهم سخت عاطفی ! و بگویید که باقانون ظالمانه در کشور من، هر «شفیع» باید دیوانه باشد نه «مسعود»

 

* پیام من برای مردم ،زنده گی من است . از مردم هیچ چیزی نمی خواهم ، چون برای مردم هیچ چیزی داده نتوانسته ام . من فرزندی از جامعه ام بودم که شخصیتم را جنگ ساخته است . با دفاع از مردم ، حد اقل خواستم که این شخصیت را سالم بسازم .

 

ح . شهیدی :  قبل از همه باید اعتراف کنم که از اولین دیدار با شما قلبآ خوشنود و خوشوقتم  چون اسم شما همین اکنون با ترانه های فولکلوریک  جامعه ئ ما مدغم شده است و در محافل عروسی ، که اصولا باید ترانه ء شاد خوانده شود ، اکنون ترانهء حزین « شهادت رهبر» و فرزندان غیور آن در این محافل ، زنده کننده ء حماسهء مقامت آنان در غرب کابل است .

اسم شما را همه بلدند ، کارنامه ء شما را همه میدانند و تصویر وحشت دشمان از شما ، در تبلیغات دشمنان به خوبی انعکاس یافته است . می خواهم اولین پرسشم را نیز با اشاره به شخصیت دو بعدی شما مطرح کنم  شما برای مردم ما یک قهرمان واقعی هستید ، چون در اوج بی پناهی ها و احساس شکست های اجتماعی ، اسم شما و پیام پیروزی بر دشمن ، چون صاعقه ء امید ، در متن عمیق ترین یأس اجتماعی می درخشد طبیعی است که پیام مدافع پیروز مردم ، شخصیت قهرمان را به شخصیت فوالکلوریک تبدیل می کند و «شفیع قهرمان» شامل ترانه های زنان و اطفال می شود . این یک جنبهءشخصیت شماست که من فکر می کنم این شخصیت را جامعه به شما داده است و به غیر از جامعه هیچ کس نمی تواند  این شخصیت را از شما بگیرد . ولی شخصیت دوم شما، شخصیتی است که دشمن آن را معرفی می دارد ، دشمن شما را سفاک و خونریز و چپاولگر و قطاع الطریق و یاغی و غارتگر و دزد و شیاد می بیند . ما در دفتر «عصری برای عدالت» نامه های متعددی داریم که شخصیت دوم شما را به مثابهء طعنه ء لا جواب به رخ ما می کشند و دلیل بارزشان این است که شما «دیوانه » لقب دارید پاسخم را از سوال اخیرم اغاز کنید و بگویید که اول چرا لقب «دیوانه» بر خود گذاشته اید و بعدا دو بعد متضاد شخصیت خویش را چگونه ارزیابی می کنید ؟

شفیع : مه به نوبهء خویش مسرورم که با شما آشنا می شوم و از جانبی خوشبختم که با یک مرجع مطمئن حرف می زنم که از ان بوی عدالت می آید !  اینکه دیگران « دیوانه »  را چگونه صفتی می بینند برایم مطرح نیست ولی اینقدر میگویم که آنکه آگانه دیوانه می شود باید برای همه مطرح شود . دشمن صرف جنبه ء منفی دیوانه بودن را درک کرده است و من از «دیوانه گی » جنبه ء مثبت  آنرا درک می کنم : می دیوانه ء مردم هستم . آنچه مردم مرا قضاوت می کنند با اهمیت است ، ولی آنچه «سیاست» در موردم می گوید کار دشمن است .

ح  شهیدی : نمی شد به  جای «دیوانه» لقب دیگری بر خود می گذاشتید که بوی عشق دفاع از مردم از آن می امد؟

شفیع : نه! از « دیوانه » بودن بوی جنگ می آید من با دیوانه گی خویش بوی هزار انسان بی گناه جامعه ام رااحساس می کنم . شما هنوز « جنگ » را درک نکرده اید جنگ بزرگترین« دیوانه گی» بشر است . جنگ خودش جنون است . وقتی بر طفل هفت ماهه در بطن مادرش فایر می کنند ، دو دیوانگی را به اثبات می رسانند :  یکی دیوانه گی خشم و کینه و نفرت و تعصب ، ویکی دیوانه گی کسی را که بی عاطفگی . بی رحمی ورذالت ، دیوانه اش می سازد . دیوانهء بغض و کینه ها ، برای انتقام و تسلیت و قناعت خاطر جلاد می کشد ، و دیوانه ء مردم  که اگر نکشد ثابت کرده نمی تواند که بی رحمی میراثی نیست  که تنها به قدرتمندان رسیده  و بی گناهان محکوم به معصومیت ابدی است .

انسان کشی  معراج « دیوانه گی » بشر است ، و من خوشم نمی آید که در جنگی که بر سینهء انسان فایر می شود لقبی بر خود بگذارم که بیانگر تعقل بشر باشد جنگ مال دیوانه هاست «   جنگ عادلانه » صرف جنبه ء مثبت دیوانه گی را بیان میدارد و به خاطر داشته باشید که اگر دیوانهء هدف خویش نباشید بر دشمن فایر کرده نمی توانید این تجربه ء من است ، این را از جانب من برای تاریخ ملتی بنویسید که من معلول کوچک تاریخ نا هنجاری های شوم و وحشیانهء  مناسبات سیاسی و اجتماعی آنم . بنویسید که من « شفیع دیوانه »  تف منطقی به ریش همه ء قوانینی ام که جوامع ما را به خون یک دیگر تشنه می کنند .تأویل اخلاقی را برای کسانی بگذارید که از جنگ می ترسند ، ولی خود گردندگان اصلی جنگ اند . برای سیاست و قدرت ، صادقانه جنگ می کنند ولی به خاطر تبرئه همین سیاست و قدرت، جنگ را محکوم می کنند ! درک میکنید چه میگویم؟.... دشمن وقتی از من توقع اخلاق را دارند برای اینست که من « دیوانه » نباشم  و مطابق به خواست جنگ ، زنده گی نکنم . بنویسید که « دیوانه گی » خواست جنگ است . صداقت همین است که انسان آنچه است همان را لقب خود بسازد . نه نکته  کمبود وجود خویش را با لقب دروغین پور کند . این کار مسخره گی است ، دروغ است و حتی خود را فریب دادن است که لقب  را پوشش کاستی بزرگ درون می سازند . من میخواهم صادق باشم . وقتی می جنگم  و آدم می کشم بگذارید «  دیوانه » بودن من ، حد اقل بیان صداقت من در برابر همان آدمی باشد که آن را می کشم . دوست دارم  انسان انچه هست همان را نمایش دهد چون جنگ محصول آن باطن های کثیفی است که با ظهر مقدس آراسته شده اند !  می دانید چه میگویم! دیوانه گی من ، صداقت من است . شهامت را داشتن جرئت برای ظاهر شدن مطابق به اصلیت وجودی خود ، تعریف می کنم . اصلیت خود را پنهان کردن بزدلی و خیانت است . آنانیکه جنگ می آفرینند و « مسعود » لقب می کنند ، دروغ می گویند ، بزدل اند ، چون جنگ آفرینی و «مسعود » بودن ، خیانت دو گانه با انسانیت است با جنگ انسان را می کشند و با « مسعود » او را فریب می دهند که گویا آن سفاک آدمکش با قتل هزاران انسان « سعادت » نصیبش شده است ! نه برادر عزیز بگذارید که من مطابق به اصلیت خویش و اصلیت جنگ « دیوانه باشم » نه « مسعود» سعادتی که هم خلق را بکشد و هم خلق  را فریب بدهد ، این سعادت مربوط به دشمنان انسان است ، اگر دوستان انسان در جنگ « دیوانه نشوند» حتما « مسعود» می شوند .

شهیدی : من همیشه احساس می کردم که شما خلاف معمول هستید . ممکن است بفرمایید چرا؟

شفیع : من درعصری زنده گی می کنم  که هر چیز معمول در آن ویران شده است . جنگ . خود بزرگترین خلاف معمول هاست .

ح .شهیدی: دشمن میگوید شما خلاف معمول می کشید !

شفیع : حرف دشمن را نزنید . از دوست بگویید !

ح . شهیدی : فکر کنید من میگویم خلاف معمول می کشید ؟

شفیع : نمی دانم خلاف معمول کشتن چیست . ولی آنچه  در جنگ معول است بی رحمی است .

ح. شهیدی : سوالم را اصلاح می کنم میگویم که شما بی رحمانه می کشید .

شفیع : چون شاهدم که مرا بی رحمانه میکشند . اروپائیان ضرب المثلی دارند که می گویند « در جنگ مثل جنگ باید بود » در جنگ از رحم حرف زدن ، در میدان جنگ حلوا خواستن است . جنگ و اخلاق دو متضاد لایتناهی اند . اخلاق ، ترا به زنده گی دادن دعوت می کند و جنگ ، مادر جنایت است  این را هم برای دیگران بگویید . خیلی دوست می داشتم که مرد اخلاق باشم و در جهانی که همه ، همه را دعوت به زنده گی کردن و سعادت می کنند ، من اخلاقی تر از دیگران می بودم . قبل از همه جنگ یک ثانیه هم نمی پزیرفتم که شفیع کنونی باشم . می بینید که  جنگ چگونه موجودش را می سازد :( پاچه اش را بالا می کند و زخم پایش را که  کاملا پر از کرم و چرک است ، نشان می دهد)  من این شفیع نبودم . صبح وقتی پطلون می کردم ، وقتی می ایستادم کنار آیینه و موهایم را آرایش می کردم ، دنیای  آینده ام را در آرامش موهایم خوشبخت می دیدم . در سرک وقتی راه می رفتم ، دوست داشتم که ظرافت و پاکی  ، شخصیت من باشد ، اندیشه ام خیلی پاک تر از دنیایم بود اینطور (اشاره به پایش )  نبودم و هر گز فکر نمی کردم که موجودی شوم که در حیاتش کرمش بزند می بینید که چگونه انسان می سازد . این قانون است دعا کنید که در موقعیتی قرار نگیرید که یک بار بر همنوع خویش فایر کنید با اولین فایر و افتادن اولین انسان بر  زمین در همان لحظه می میرید کس دیگری در وجود تان زنده می شود که تو نیست این موجود نو مثل جنگ است تا نجنگی هیچگاهی نمی فهمی که چرا " در جنگ باید مثل جنگ بود " پایم می لنگد ،درد می کند ، به مشکل راه می روم ، ولی دیگران باید ندانند که ضعف ، مرا از درون نابود می کند . این را جنگ به تو تو می آموزاند که سنگ باشی . تا جنگ نکنی ، احساس نمی کنی که درد خلای انسانیت در وجود ، چقدر سنگین تر از درد یک زخم است . در جنگ خودت از خودت نفرت داری ، اگر می کشی برای خودن نمیکشی و اگر کشته می شوی ، باز هم خودت کشته نمی شوی : برای دیگران است آن مردم که چشم به تو دارند و تورا پناه خویش احساس می کنند . نمی دانند که تو در درون خویش چقدر از خودت نفرت داری . من اعتراف میکنم که از خود نفرت دارم بیشتر از هر کس من از خود نفرت دارم

اعتراف می کنم که من برای خود انسان نکشته ام برای جامعه ای کشته ام که می دانم نبودن من حتما کامش را پاره می کنند . من هنوز هم احساس می کنم که صبحانه به پاکی و ارایش موهایم ضرورت دارم ، من هنوز لذت پطلون و نظافتم را احساس می کنم . من از این شیفع کرم زده نفرت دارم ، بنویسید برای مردم که من قهرمان نبوده ام ، صرف همین قدر می دانستم که آنها مرا پناه خویش می دانستند و من ... بلی  من قهرمان نبوده ام . اگرخلاف معمولم  به همین خاطر است چون احساس می کنم و تجربه دارم که جنگ مادر خیانت و جنایت به انسان است و انسان مسلح ، قبل از همه  خودش اولین قربانی بی گناه جنگ است اگر میخواهید از من چیزی در تاریخ بماند همینقدر بنویسید که من برای خود نجنگیده ام و من انسان بوده ام انهم سخت عاطفی ! و بگویید که با قانون ظالمانه ء در کشور من ، هر «شفیع » باید «دیوانه » باشد نه « مسعود » ! برای مردم بنویسید که هر وقت مرا بخاطر می آورند ، فراموش نکنند که من هم می خواستم مثل دیگران خوشخبت و آرام باشم .

ح : شهیدی : نمی دانم دیگر چه سوال کنم چون پاسخم را هم می بینم و هم می شنوم و منطقی تر از از پاسخی که هم دیده شود و هم شنیده شود ، دیگر پاسخی وجود ندارد : وای انانیکه جنگ را منطقا مجکوم می کنند (بدون آنکه احساس نفرت شما را در جنگ احساس کنند ) با منطق اقناع می شوند . اخلاق .....

شفیع : ببخشید که حرف تان را قطع کردم چون میل ندارم بدانم که اخلاق را می خواهند ملاک و اصل برای چه بسازند چون این را هر چه میخواهند بسازند اما یک چیزی را برایشان بگویید که قبل از اخلاق ، باید عاطفه را درک کنند و قبل از نقض اخلاق ، باید بدانند که عاطفه وقتی در وجود انسان کشته می شود ، انگاه است که ملاک نقض اخلاق به وجود می آید . نقض اخلاق در بیرون قابل تحمل است . همه می بینیم و در نهایت انتقاد می کنیم  و اگر انتقاد اصلاح نشد ، محکوم می کنیم  ، ولی مرگ عاطفه ، انسان را در درون می کشد . از فرط عاطفه و در اوج مرگ عاطفه ، انسان به ضد عاطفه تبدیل می شود « افشار » را تا کنون به خاطر دارم  تقریبا همه فرار کرده بودند ، ولی من به سوی افشار برگشتم . می جنگیدیم ، در مرزی قرار داشتیم که صدای مردم شنیده میشد احساس کنید که این مردم از شماست از وجود تان است دشمن بر آن ها حاکم شده است . تو زنده ای و سلاح هم در دست داری ، ولی هر قدر فایر می کنی نمی توانی که جلو هجوم سیل آسای دشمن را بگیری . برای کشتن و پیروزی بر دشمن ، باید زنده باشید ، ولی زنده بودنت به بهای شنیدن فریاد هاییست که در عقب خط دشمن بلند است این فریاد از توست ، از خواهرت است ، از مادر و پدر و برادر ت است و بالاخره جامعه ات است!

کینه و خصومت دشمن را خوب می فهمی و می دانی که چگونه ظلم می کنند ...هر فریاد یک زن و هر ناله ء یک مرد ، برای تو تجاوز به ناموس و ریختن خون یک انسان است . دشمن می داند که بی گناهان را می کشد و تو نیز می دانی که دردعاطفی شنیدن مرگ انسان های بی گناه جامعه ات ، خونت را در درونت جاری می کند . چرا دشمن مردم بی گناه را می کشد؟ تا به تو بفهماند که چقدر ظالم پیروز است . با کشتن بی گناهان عجز و ناتوانی تو را به رخت می کشند که بترسی و تسلیم شوی . دشمن همه را می کشد زن را ، طفل را ، پیر را ، جوان را ، و تو صدای ناله وفایر را می شنوی که از میان خانه ها بلند است ولی هیچ کار کرده نمیتوانی از چشمت اشک و عاطفه ات خون جاریست . جنازه ء عاطفی زمانی با اشک از تخم چشمانت بیرون می شود که خون عاطفه ات در درونت بریزد و دید عاطفی چشمانت زمانی به سنگ تبدیل می شود که با چیغ هر زن ناله ء هر مرد ، سر از پایت را نشناسی . تحمل این حالت یک لحظه هم مشکل است ، ولی اگر ساعت ها اشک و خون عاطفه ات بریزد در درونت میمیری ، ان موجود اخلاقی میمیرد و عوض عاطفه در وجود ، سنگ می نشیند .

شب وقتی ناکام به خانه بر می گردی ، آنگاه است که فریاد زن و مردم مظلوم ، در وجودت برای ابد کاشته شده است وقتی شب تا صبح و صبح تا شب و سه سال بعد ، حتی در بامیان همان فریاد انسان های در حال مرگ را می شنوی ، احساس می کنی که دیوانه گی در جنگ ،  جانشین اخلاق در صلح است . برای این منطقی های اخلاقی بگویید که جنگ به دیوانه ضرورت دارد چون منطق جنگ دیوانه گی است . اگر منطقی ها ، قبول ندارند که هر چیز باید با منطقش زنده گی کند ، در حقیقت به منطق خود دروغ میگویند.

ح . شهیدی : اگر راستش را بگویم در جریان چند روز من شاهد دو قضاوت مخالف در موردشما هستم . یک تعداد (بیشتر بالا می پرند) می گویند که شما به هیچ کس تن نمی دهید و بی بند و باری اخلاق شماست و مردم با گوشت و پوست خود از شما تنفر دارند  ولی بر عکس در جشن ، هنگام رژه ، من شاهد بودم و کسیت ویدیویی هم در دستم است که مردم از شما آنقدر با هلهله و کف زدن بدرقه کردند که بی نظیر بود . در هنگام رژه ، باز هم حرکت شما خلاف دیگران بود و شما صرف برای استاد خلیلی سلام دادید و عمدآ قسمی وانمود کردید که غیر از ایشان کسی دیگر در لوژ وجود نداشت .

شفیع : کاملا درست میگویید . صداقت مردم را بعد از غرب کابل ، اولین بار من درغزنی در منطقه «جرمتو» دیدم . زمانی که آقای سید عباس حکیمی و سایر بزرگان سیاسی آنجا ما را از خود راندند و حتی به چنگ دشمن انداختند و خود در راه ما کمین زدند و ما را کشتند ، اما مردم  ما را در اغوش گرفتند . وقتی از اطاق آقایی حکیمی بیرون شدم احساس کردم که چقدر کینه و نفرت از من در دل آقای حکیمی است  و حتی حرف هایی که در مورد «رهبر شهید » گفتند برایم غیر قابل باور بود . تازه متوجه شدم که این مسثول محترم سیاسی چیزی بیشتر از یک دشمن نیست ! ولی وقتی میان مردم آمدم  و مردم شعار می دانند که « ما اهل کوفه نیستیم که شفیع تنها بماند »  انگاه بود که خودم نیز شاهد دوگونه خط  متضاد در درون جامعه شدم . یکی خط مردم و یکی خط سیاسی  ضد مردم . و بد بختی نیز در اینجاست که امروز قضاوت سیاسی مجزا از قضاوت مردم  شده است !

... اما در لوژی که سید عباس حکیمی و ایرانی ها نشسته باشند ٍ این لوژ را سلام نمی کنم . با این کار حد اقل احساس می کنم که به خون رهبر و سید الشهدای مردم (شهید مرازی) و خود مردم صادق میمانم  برایم اهمیت ندارد که بی اطاعتی مرا از خطر سیاسی ضد مردم ،  چه لقب می دهند مهم اینست که من خود احساس  خیانت در برابر مردم نکنم ، حالا وضعیت چنین شده است که همه باید در فردیت خویش صادق بمانند !

ح . شهیدی : میخواهم بپرسم که هیچگاهی از مرگ ترسیده اید؟

شفیع : نه! از مرگ کسی می ترسد که میخواهد زنده بماند  من هم روزی  مردم  که بعد از قتل عام جامعه ام ، از خط اول افشار ، شکست خورده به جانب خانه امدم ، مرگ این شفیع (اشاره به زخم پا) رستاخیز نجات از درد است !

ح . شهیدی : عرف معمول این است که درخاتمه از شما بپرسم که پیام تان برای مردم چیست؟

شفیع : فکر میکنم که پیام من برای مردم ، زنده گی من است . از مردم هیچ چیزی نمیخواهم ، چون برای مردم هیچ چیزی نتوانسته ام .

من فرزندی از جامعه ام بودم که شخصیتم را جنگ ساخته است با دفاع از مردم ، حد اقل خواستم که این شخصیت را سالم بسازم . مردم چه قضاوت می کنند ، نمی دانم ، چون در زنده گی ام تا کنون  این فرصت را نیافته ام که به نظر مردم بیندیشم ، چون دفاع از وجود مردم ، فرصت نمی دهد که انسان به فکر مردم بیندیشد  من صرف یک کار توانستم بکنم  ولی خواستی مردم از مردم دارم که شاید عملی نباشد ،  من همیشه در مورد قلبم  می اندیشم ، اگر می شد آن را خودم می کشیدم و نظاره می کردم ولی حالا از مردم میخواهم که بعد از مرگم  ، قلبم را از درون سینه ام بکشند ونظاره کنند که اول این قلب چقدر بزرگ بوده است  و دوم حساب کنند که داغهای این قلب چقدر است . من احساس میکنم که قلب بزرگی را در وجود دارم ، ولی حساب داغها یش را نمی دانم ، داغ های قلبم ، گواه درد صداقتم خواهد بود . برای مردم بگویید که من ، شفیع ، عصاره ء یک دردم که به جای اشک ، به شکل خون بر زمین چکیدم .

روحش شاد و یادش گرامی باد !

 

شب پیش از مرگش

کوتاه ترین شب عمرش بود

این اندیشه که هنوز زنده است ،

خون را در مج دستش به جوش می آورد

از سنگینی تنش نفرت داشت

از نیروی خود گله میکرد

در قعر چنین نفرتی

لبخنده اش به لبش آشنا شد

یک رفیق نداشت ، بل

هزاران هزار که انتقام خونش را بگیرد

او بدین نکته آشنا بود

آنگاه آفتاب به خاطر او بر  آمد

                            (پل آلوار)


+ نوشته شده توسط عباس نظری در 24 Feb 2007 و ساعت 3 AM |

 پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر

ز بال  ســــــــــــــــرخ کفتر قصه مـــی گفت

 

ز سنگ و خــــــــون و خنجر قصه می گفت

 

پــــــــدر هــــــــــم رفت با پر های خـــونین

 

در آن  شب ها که مـــادر  قصــه مـــی گفت

((دیگه عکس های بابــــــــــــــــــــــــه در ادامه مطلب هسته))


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عباس نظری در 22 Feb 2007 و ساعت 10 PM |

پــــــــــــــــــــــــــدر

در گــــــــذر از یک غــمیــــــن ســـال  دراز!

 

نـــو بـــــــــــهار دیگـر امــــــــــد  جان  گداز!

 

نــــــــوبهار امد  بهــــــــار داغـــــــــــــــــدار!

 

دست خالــــــــی  دردمند  و دلــفــــــــگــــــار!

 

نـــــــــــــوبــــــــهار امد بهــــــــار سرخپوش!

 

کوله  باری  از غــــــم  و ماتــــــــــــم  بدوش!

 

نــــــــو بهار آمد  بهار  چــــــــــون  خـــــزان

 

رنگ  زرد  و خستــــــــه  بی تاب  و تـــــوان

 

نــــــــو بــــــهار امــــد  بــــــــــهار دیـــــده تر

 

چـــــون شقایق  بر دلش  داغ    پـــــــــــــــد ر

 

نــــــوبها  ر امد  جگر  پــــــر آه  و  ســـــــرد

 

غوطـــه  ور در بحر خـــــــــــون  دریای درد

 

نـــــــــــــــو بــــــــهار آه و اـشک و ناله هــــا

 

سالـــــــگر د  کـــوچ خـــــــــــــــونین  لاله ها

 

نـــــــــــــــــــو بهار بی گل و بی باغـــــــــبان

 

بی  قــــــــــرار و سوگوار ، افسرده  جـــــــان

 

چشــــــــم  گلچین ،  ســــــوی گلشن باز گشت

 

انتــــخابات چــــــــــــــــمن ،  آغـــــــاز گشت

 

روزگار ســـــــــــــرخ  گلچــــــــــیدن  رـسـید

 

وقت ماتم  جامـــــــــه  پوشیدن  رســــــــــــــید

 

ماتم سوگ  و شــــــــــهیدان  وطــــــــــــــــــن

 

 غازیان  فاتــــــــــــح  و دشمن  شـــــــــــــکن

 

  فاتحان جنگ  با « الـــحاد  » قـــــــــــــــرن

 

 « روس افگن » غــازیان  داد قـــــــــــــــرن

 

ســــوگ « یاران رقیـــــــــــــم کهف » خــون

 

شــیرمـردان  مقیــــــــــم کهف خـــــــــــــــون

 

کـــــــودک عشق  وطــــــــــــــن  بی  یار شد

 

چهره از خون « پــــــــــــــــــــدر» گلنار شد

 

بریتیمـــــــی ها ،  گریبــــــــــــان چاک  کرد

 

 زاشکهایش  خـــــــاک  را نمنــــــــاک  کـرد

 

در غم «بابا»ی میهن ، خــــــــــــون گریست

 

همنوا با «دجله» و «مجنــــــــون»  گریست

    

های فــــرزندان  بابا  پیـــــــــــــر کـــــــــــو؟

 

رهروان ره!  مــــــــــــراد و میــــــــــر کــو؟

 

کو پدر ؟آن تاج سر؟ آن پـــــو ر شکـــــــــوه؟

 

آن  بلند؟ آن استوار همچو کــــــــــــــــــــــوه؟

 

آن « مزاری»  « مزار»  ســــــــــــرخ عشق

 

آن  منـــــــــادی  منـــــار ســـــــــــرخ  عشق

 

آن ظـــــــــــــــــهور غیــــــــــرت ایــل  تبـار

 

افـتـــــــــخار افتــــــــخار افــــــــــــــــــــتخار

 

آن بهــــــــــــــــــار سبر  پر لبــــــــــــخند ما

 

آن نگار « وحـــــــــــدت»   و  پیونـــــد مـــا

 

آن  غرور سرخ ؟  آن فریاد  قـــــــــــــــــرن

 

آهنین مرد  « شهـــــــــید اباد »  قــــــــــــرن

 

آن  صــــدای صبح،  آهن  نــــسیــــــــــــــــم

 

شعر نا بسروده ، آن « زبح عظیـــــــــــــم »

 

آن  حماسی  فصل خـــــــــون آغاز مــــــــــا

 

در گلـــــــــــــــــوی عصـــــر هـا ،  آواز ما

 

آن  گـــــل  لـــبیک  آمین همـــــــــــــــــــــــه

 

خون  جاری  در شرائین همـــــــــــــــــــــــه

 

آن  پس  ا ز صد خشکسالــــــــــــــــی انتظار

 

ناگـــــــهان  آب زلال خــــــــــــــــــــوشگوار

 

وارث  خون نــــــیاکان شــــــــــــــــــــــــهید

 

در پی یک قــــــــــــــــــــــــرن نومیدی، امید

 

صوم قومی را، پس از عمــــــــــــری وصال

 

پاسخ گرمـــــــــــــــی ، به یک نسلی ، سوال

 

آن شفـــــای درد  د یـــــــــــــریــن  دیـــــــار

 

آرزوی  سبز و  شیــــــــرین  دیــــــــــــــــار

 

آن  فــــــــــــــــــــــــــــرازین  قله کهسار ایل

 

خــــــــون  طـــــــرازین  صخره  ستوا ر ایل

 

شوکت و شان  شکوهین نام قــــــــــــــــــــوم

 

صولت  کاملترین  اقدام قــــــــــــــــــــــــــوم

 

آن نیا  ز نسل ، نــــــــــــجوای  نجــــــــــات

 

درسکوت  مـــــــــــــــــــــــرگ  آوای حیات

 

عط  ر باران ،  بــــــر روی غنچــــــــــه ها

 

نکهت  نیلوفــــــران کـــــــــــــــــــــــوچه ها

 

گرد خارا پیـــــگر پــــــــــــــــــــــــولاد  دل

 

« بابــــــــــــــــــه» رزمــــــــــــنده  آزاد دل

 

تیغ  بیــــــــــــــــــــــــــرون ازنیام  شعله باد

 

سنگرت گرم و تفنگت شعلـــه بـــــــــــــــــاد

 

زینت دین ، جــــــــــــــــــــــلوه  اسلام  ناب

 

«ذوالفقار» مذهب  حــــــــــــــــق و  صواب

 

حجره  دار « لعمــــــــــــــــه» گلگون عشق

 

وارث  « عمامه »  پـــــــــــــر خون  عشق

 

گل قبایـــــــی عاشق  بـــــــــــــرروی دوش

 

« پیرحق مظهر» شکوه  « ناجیـــــــــــــه»

 

کشته دست گروه « باغیــــــــــــــــــــــــه »

 

جامه سرخ « حسین » اندر بـــــــــــــــــدن

 

در گلو ، جام  جـــــــــــــــــــگر سوز حسن

    

آتش صبر« علی» در جســـــــــــم و جان

 

اشگ گرم « فاطمه »  در دیــــــــــــدگان

 

شرع سبـــــــــــز « احمدی »  را  پاسدار

 

مومن  و پاگ  و متیــــــن و استــــــــــوار

 

صاحب « بیضای » فریاد و خــــــــروش

 

خار چشم « بلعم»  فتـــــــــو فـــــــــروش

 

«یوسف »  گمشگشته  قـــــــــــــرن جهاد

 

زنـــــــــده  را  زنـــــــده   نام  زنده   یاد

 

آنگه هرگز ،  قیمتش نشناختیــــــــــــــــم

 

گوهر ارزان ، زکف ، انداختیــــــــــــــم!

 

با وضــــــــوی عشـق ،  رخ  گلفام کرد !

 

از سمک  تا  نــــــــه فلک یک گام کرد !

 

رهســـــــپار منـــــــــزل  دلـــــدار گشت

 

همنشین یـــــار گلرخســــــــــــــار گشت !

 

زین جهان  بــــــــی وفـــــا رنجیده رفت !

 

«عرش» را بر فرش ما بــــــگزید رفت !

 

آه  ای رزمنده  بــــــابـــــــــای  وطــــن !

 

« ثار » دشــــــــمن سوز ابنای     وطن !

 

آسمان سیما ،  مسیحایی  پــــــــــــــــــدر

 

سالک  شیدا  دل  شـــــــــــــــــوریده  سر

 

نوردر خون خفته  چشمـــــــــــــــــان ما

 

رهنمای ایل ســــــرگردان  مــــــــــــــــا!

 

رفتنت  خون در دل خـــــــــورشید  کرد

 

اشک اندر دیـــــــــــــــده ها ناهیــد کرد

 

رفتی و برعهد  خــــــــــــود  کردی وفا

 

بارک  الله صد هــــــــــــــزاران مرحبا

 

رفتی  ای سیمرغ  خــــــــــونین در سفر

 

در فراقت  یک نیستان نـــــــــوحــــه گر

 

در فــــراقت یک نیستان ، خامه ، خون

 

در گلویش ، رشحه  گلنارگــــــــــــــون !

 

در فراقت  یک گلستان نغمه  گـــــــــــو

 

جامه مشکین به بر ، پر های و  هــــــو

 

در فــــــــــــراقت  یک عشیره ، آتشین

 

یک  قبیله ، با  غم و ماتم ، قـــــــــرین

 

در فراقت یک جهان ،  خونین  جــــگر

 

دشت و دریا و  ثــــــــــــریــــــا  و قمر

 

ای طلوع گل ! غروب لاله  گـــــــــون !

 

کشتی پهلو زده  بر موج خـــــــــــــون

 

سرخبرگ  لاله ها ، تن پوش  تـــــــــو

 

خون قبای « لا اله »   بر دوش  تــــــو

 

ای شهید   راه حـــــــــق !  یادت  بخیر !

 

بغض  گلرنگ فلق! یادت  بخیـــــــــــر

 

یاد تـــــــــــــــو ، یاد آ ور دوران  سبز

 

یادگـــــــــــــــار فصل گلباران  سبز.....

در اتـش

نخستین بار دراتش که دیدم  سخت رنگین بـود

پروبالش پر ازخون بود، تنها بود وغمگین بود

چنان در اتش احساس چشمم مهربانـــــی داشت

که از شبنم  بخود بالیده از خورشید اذین بــــود

دگردر باور خاکستـری تان افتـــــــــــابی نیسـت

شما مردم که دلها تان پر از دشـنام و نفرین بـود

بدون او نمی دانم  چه باـید کرد، آی مــــــــــردم

چنان مــردانه بالا رفت  یا نامــــرد پائین بــــود

               مقداد صالحـــــــــی

شریف سعیدی

کــــــــوهی که داشت  زمزمه ء  سبز بیشه را

شب  میسرود عقده ء  ســــرخ  همیشــــــه را

ای کوه! پلک خفته به  خـــــونت شکسته است

اییــــــــــنه ء قبــــیله ء اندوه  پیشـــــــــــه  را

میخواستی سپیده بخوانی که  شب رسـیـــــــــد

محکم  گرفت حنجــــــــره ء  ریشه ریشــه را

ای کوه ! سنگها همـــــه خامـــــوش  مانده اند

کس نـیست بی تــــــو تا شکند  قصر شیشه را

سر شاخه های بالــــــــــغ ای بیشه مــی کشند

شب در خطــــــــــوط حافظه ها رنج ریشه را

گفتی که  خــــــــــون سبز درختان در ان بهار

پــــــــــــــــر عطر ناب میکند  اغوش بیشه را

حالا ببین ! بهــــــــــــــــار شد اما  نشا نده اند

بــــــــرقلب بیشه ها تبــــــر و داس  و تیشه را !

 محمد شریف سعیدی

دل تــــــــــــــــــــو

دل تـــو وسعت یک  اسمــــــــــــــــان داشت

گل دســــتــت  بهار بی خــــــــــــزان داشت

تــــــــــو رفـــــتی افـــــتابا ! لیک خفـــــاش

دران شب جشن خــــردی در نهــــان داشت

هـــــــــرانچه کاشتـــــی  در دشت میهـــــن

ــ بـــــه خط سبزه ـــ  اهـدافت  عیان داشت

دل تو یک  چمــــــــــــن  یک باغ سر سبز

که بر هر شاخه ، گنـــــــــج شایگان داشت

تو  بــــــــــودی  کز نگاهت ، باغ گل  داد

دودستت  جــــــــــــویباری ارمغان  داشت

        غلام علی جـــــــوادی

چراغ بی نهایت

طنین افگنده ای  در من چـــــراغی بی نهایت را

که بر پا کرده ای در لحظه هایم چشمهــــایت را

خودت را انچنان در کوه جاری کرده ای روشن

که نتوان دید در آوار شب غیر از صــــدایت را

شیوع جوش جنگل دشت ها را می کشد در خـویش

که بر پا کرده ای در باغ ، دست شعله پایت را

تو می گفتی « زمین اطلاق دارد آسمان عام است»

کســـی اما  نمیفهمید  چشمــــــان رســـــایت را

سر جاری شدن در پیش  دارد کوه « بـابـا» تا

مگر پر کرده باشد  قامتی از سجــــده گایت را

  محمد بشیر رحیمی

جهاز خــــــــورشید

دست گرم آوازت نی نواز خــــــــــورشید است

باغ سرد بغضم را سوز و ساز خــورشید است

در شگفت  میمانم از هبوط این مـــــــــــــوکب

کاین سپیده تابوت است  یا جهازخورشید است

خشم سبزدستارت  بیرق محـــــــــروم  بــــود

آنکه آی پدر! امروز جانماز خـــــورشید است

یک ستاره ء  دیگرهـــم  در این میان پیداست

ان که  دست سبز او صحنه ساز خورشید است

ان ستاره کو، دوش، در قطار یاران بــــــــود

لیک حالیا ! امروز همطــــرازخ ورشید است

پشــــــــــــت کاروان  نور، بیقرار می نالــــم

ابرهای بغضم باز بر فراز خــــــورشید است

«نصر» می شود مبهوت از شکوه این محمل

بسکه صحنه پر شور از رمرز راز خورشید است

  طاهر مفید.

چشمهای اب باران

غبار الوده  میخواهد غرور کــــوهساران را

نمک پالوده میخواهد زلال  چشمه ساران را

همین دیــروز میدیدم که سیبی از زمین افتاد

کسی باورنکرد اماعـــــــزای شاخساران را

چه چشمی دارند این مردم خدایا کور شان گــردان

نمیبینند غیراز خود و غیر همقطــــاران را

              *           *               *

مگو دیگر از این پس قصه های  دختر دریا

بیا با من بخوان  اسطوره ء پیرجماران را

بــــــود فردا برنگ چشمهایی ابی بــــاران

کند تعبیر رویای کویــرو شوره  زاران را

  محمد اصیف جوادی.

+ نوشته شده توسط عباس نظری در 21 Feb 2007 و ساعت 2 AM |

پــــــــــــــــــــــــــــــــدر

مزاری زینت  تاریخ میهن  مهـــــــربان بابـــــــه!

شهید  راه ازادی  و  مکتب،  قهـــرمان  بابــــــه!

سپهسالار و یـــار و یاور مستضعفــــان ! بابــــه!

ابر مرد  جهاد سرخ  قــــرن!ای جاودان  بابــــه

نهنگ  قلزم آ تش شهـــــاب  اسمــان  بابــــــــــه

خدنگ قلب خصم و خار چشـــم دشمنان  بابــــه!

کجایی یوسفا! بار دگـــر مصر مـــــــــلاحت  را

بگیر از گله ء گرگان  قرارو خـواب و راحت را

           

تو مارا بابهء  بیدار دل  بودی  پـــــــــدر بـودی

انیس و مونس و تاج سرو نور و بصر بــــودی

به شام محنت و غمها تجلی سحر بــــــــــــودی

دلیر عرصه های اتش و خون و خطــر بـــودی

به چشم فتنه ها برنده  شمشیر دوسر بــــــــودی

تـــو خندق افرین مرحب  بر انداز دگر بـــودی

نیارد  درد دستانت! زدی  بیــــخ  ضــلالت را

شکستی کاخ ظلم و جور و بیداد  و بطــالت را

       

دلیرا ! خیـــز و دشت و  گلشن ازادگـان بنگـر

بهار مـــــــــردم غمدیده ء خود را خزان بنگر

حریـــــــــم مذهب اندر سلطهء نامحرمان بنگر

کنام  شیر را جـــــــــولانگهء خیل سگان بنگر

اسیر درهم ودالر گروهی نا جــــــــــوان بنگر

به گرد خوان ذلت ازدحـــــــــــام دلقگان بنگر

بیا مردانه بشکن بند و زنجیـــــــر اسارت را

بسوزان روح سازش را،غلامی را،حقـارت را

پـــدر ای شعرما!  ای شور ما ! ای افتخار ما!

شکوه شوکت  ما، قــــــــــــدرت ما ،اقتدار ما،

خـــــروش نسل ما، خشـــــــم بلند روزگار ما

غرور ملت ما، غیرت  قــــــــــــوم و تبار ما

سوارلافتی!سردار صاحب  ذوالفقـــــــــار مـا

امیر صف  شکن،کرار عصر کار و زار مـا

زجا خیز و بپا  کن پرچـــــــم  سبزولایت را

ندای حـــق  مذهب راه امامت را،وصایت را

پدریکباردگر سر بلند  از خـواب خونین کن

زخون روبهان ای شیر!دشت و بیشه رنگین کن

گذر بر سرزمین حسرت و دلهای غمگین کن

جهان را از فروغ  شمع روی خویش اذین کن

فراق تلخ مان را با وصالت باز شیرین کن

شبستان وطن را زافتاب  عشق زرین کــن

بروی خلق بگشا روزن صلح و عدالت  را

بپایان آور این هنگامـهء رنج  وملامت  را

شهیدا ! شهریارا !  شیرگیرا !  خیز و یاران بین

به راه روشن و سرخت، شتاب خونسواران  بیـن

درفش رزم خود بردوش پاک رادمردان بین

وفاداری وجانبازی و ایــــــثاردلیران بیــن

به مرگ خویش رسوا، قاتلان شوم و شیطان بین

بروی فرش خونت، بازی فتوا فروشان بین

نگرتاریخ نقل افشانــــــی کین و قساوت را

به تو وا میگذاریم اندرایـن محضر قضاوت را

پدر تودین خود با مردم و مذهب ادا کردی

به عهد خویشتن مردانه و مومن وفا کردی

تمام هستی خود در ره جانان فدا کــــردی

به سالارشــــــــهیدان در شهادت اقتدا کردی

حساب جنگ و صلح خویش در راه خدا کـردی

به زرق و برق  دنیا عارفانه پشت پا کــردی

بما آموختی اخلاص و ایمــان و دیانت را

تعهد را وفــا را راد مری  را  متـانت را

دریغا! خود گرانی چند در حقت جفا کردند

چو ملعون ازل ، کبروغرور نا بجا کردند

زکعبه رو به ترکستان،ره خود را جدا کردند

بپاس خاطر بیگانگان ، شق عصا کردند

نثارت تهمت و توهین و فحش و ناسزا کردند

به پیش ملت و تاریخ، روی خود را سیاکردنـد

روا دادند بر خود نکبت و ننگ وملامت را

شرار لعنت و نفرین دنیا و قیــــــامت را

پــــــــدر! خونت به گردون پرچم فریاد خــواهد زد

چو سیلاب خــــــروشان! ظلم را بنیاد  خــواهد زد

شرر بر خرمن خار و خس بیداد خـــــــــــواهد زد

به مشت اهنین! دندان استبداد خـــــــــــــــــواهد زد

به قلب قاتلانت خنجــــــــــــر فولاد خــــــــواهد زد

به تیــــــــغ انتقامت گردن جلاد خــــــــــــــواهد زد

کند خاگستر اخر دار و دژخیــــــــــم و شرارت را

بــــه  اتش افگنــد  فرمانگـــران قتل و غـــارت را

       

زرزمت قرن و تاریخ و زمان برخـــویش می بالد

زمین و افتاب و اسمان بر خــــــــــویش مـــی بالد

زنام نامیت ازاده گان  بر خــــــــــویش مــــی بالد

ز اوج همتت صد کهکشان  بر خویش مــــی  بالد

ز روح روشنت خلد و جنان بر خـــویش می  بالد

شهادت از تو ای گل!خونفشان بر خویش مـی بالد

به خون تفسیر کردی فصل سرخ استقـــــــامت را

نشان دادی به عالــــم رسم ایثار و شهــــــامت را

پـــــدر زین پس ترا در برگ برگ لاله ها جویم

ترا در قطره   قطره اشگ  گرم دیده ها جویــــم

ترا در بغض گلرنگ افق!  صبح و مسا جویــــم

ترا در کوچهء دلتنگی  و عشق و صفا جویــــــم

ترا درسنگ و خاروخاک و خونجبهه ها جویـــم

ترا اندر بلور قلبهای با صفا جویـــــــــــــــــــــم

که بر بالای  زیبایت شرف دادی شهــــــادت را

گرفتی از کف  معشوق  مینای  سعــــــــادت را

 محمد «عزیـــــــزی»

محاق

سجــــــــــــــده گان لایقان قبله دست شاه شـــد

دود مان شیخ و ذاهد کم کمک گمـــــــراه شــد

در دل تسبیح  پنهـــــان شـــــد  تناب دارهــــا

دستها از دامن هفت آسمان  کـــــــــــــوتاه شد

عشق هم در گیرو دار ما غـــریب افتاده است

شیخ صنعان  هم  اگر شد عاشق گمـــــراه شد

اسمانا! غیرتی فرما که در این شــــــــــام تار

در محاق کینه سر گــم  آفتــــــــــاب و ماه شد

آی پیر زنده از جانمایه ء صبر! ای پـــــــدر !

هر چه یوسف داشت قوم ما نصیب چاه  شد

مشرب اشراق را در عشق کسی فهمی نکرد

غیر ان مردی که در این بیشه ء مرگ اگاه شـد

 سید نادر احمدی ۷۴/۱۲/۲۱

رفتی  و بعد از تو اینک خورشید نا مهربان است

از چشمهای اهالی صد رود خون و چشمه روان است

بعد از تو اینک کبوتر پرواز از یاد بـــــرده است

چشمان ما غرق دیروز دنبال فـــــردا روان است

دلتنگ دلتنگ  بــودی ، از دست این اشنــــــایان

اینها که گویی همیشه بز دل تر از بز دلان است

وقتی که رفتی «پدر جان» صحرا به صحرا دویدم

دنبال کبکی خرامان ، کبکی که از تو نشان است

      سلطان حیدر «برجکی»

راز

اینک کبوترن قفس ،باز خـــــــــــــــــوانده اند

از صبــــــــح ،از  دریچه و پرواز خوانده اند

شور کدام پنجره افشـــــــــــــــــانده ای که باز

با حلقهای سوختـــه اوازخـــــــــــــــــوانده اند

دستان شعله ریـــــــز ترا  سبز دیـــــــــده اند

چشم پرنده پوش ترا راز خــــــــــــــوانده اند

آری، سرود  رود شدن را که نام تـــــــوست

جوبارهای سبز به این ساز خــــــــــوانده اند

همواره غرق ابر ، روان سوی قلــــــــــه ها

این سرنوشت ماست کز اغاز خــــــوانده اند

            محمد ضیا قاسمـــــــی

بعد از تــــو ترس دارم

بعد از تـــــــــــــو ترس دارم اواز ما نمانــد

در دفتــــــــــــــر محبت فصــل وفا نمانـــــد

بعد از تــــــــــرس دارم  روح  چمن بمیرد

پیک  بهشت  و باران  در بیشه پا نمانـــــد

ای تک درخت !در تو جنگل بهــار میکـرد

رفتــــی و می هراسم ان روزها نمانـــــــــد

از بس که زخم خوردم در تــــو ز اشنـایان

بی تو هراس دارم هیچ  اشنا  نمانــــــــــــد

ای فصل وصل گلها رفتی  ولی مبــــــــــادا

این باغ  از جــــدایی  دیگر  جدا نمانـــــــد

عبدالسمیع حامیـــــد

+ نوشته شده توسط عباس نظری در 21 Feb 2007 و ساعت 1 AM |

 

پــــــــــــــــــــــــــــدر

تا فلق سر  زد   دو باره شــــــام شد

پرچم سبز پـــــــــــــــدر خونفـــام شد

    

 

خاک بر سر کن برادر  کـــوه کـــــوه

رفت از کف  سالهای   پر شــــــکوه

این چمن را سرو نازی بــــود و رفت

ایل  ما را سر فرازی بـــــــود و  رفت

بعد از این ، این دل که مـــهد آزوست

آه و درد  و رنــــج عــــالم مال اوست

شانه ء  دل زیر بار  درد خــــــــــــــم

زیر   بار   درد خم ، زخمی  ز غـــــم

بعد از   این  چشم من و دریای خــون

موطن  و   منزلگه  و ماوای خـــــون

بعد از این این قوم بی سر   مانده  اند

بی  علی و بی ابــوذر  مانــــــــــده اند

تا تو  بودی بی کسی افسانه بـــــــــود

دفتر رنج و محن خوانا ،  نه بـــــــــود

تا تو بودی  صد  چمن گل  داشتیـــــــم

شش  جهت  آواز بلبل داشتیــــــــــــــم

با تـــــو می شد  از  رهایـــی یاد کـــرد

ایـــن خــــــراب  آباد  را ، آباد  کـــــرد

با  تـــــــو می شد  تا  دل مهتـــاب رفت

یا  از ایــــن دشت عــــــطش تا آب رفت

با تو می شد جشن مــــرگ شب گـــرفت

قلعه  را مردانه از  مــــرحب گــــــــرفت

با تو می شد تکیه بــــر خــــورشــید زد

زخــــمه بــــــــــر تا ردل  نا هیـــــــد زد  

بی تـــــو .  کوچه کوچه   لبریز سکوت

روزن  امیـــد  و تار عنکبــــــــــــــــوت

بی تـــــــو  چون نی ناله دارد ، نای من

بند   بنـــــــــد م  ناله  دارد ،  وای  من

بی تو  باید   با صدای بـــــــــــــی نقاب

مویه  کرد اندر مــــزار آفتــــــــــــــــاب

بی تو باید درد دل با  چــــــــــــــاه گفت

از ته  دل  ناله کــــــــــــرد و آه گــــفت

بی تــو باید چشمه چشمه خون گریست

از هـــری تا دامن جیحون گـــــــــریست

سید  وسالار ما ، یادت     بخیـــــــــــر!

میر و پرچمدار ما ، یادت بخیــــــــــــــر!

ای شهید .  ابن شهید . ای نامــــــــــدار!

ای تـــــــــــــــو  آغاز و سر انجام بهار !

طایفه  بــیدار  شد  تا   آمــــــــــــــــدی

تیغ جــــوهـــــــــــر دا ر شد تا آمـــــدی

تیغ ، جــــــوهــــر د ا ر ا ما بی نیـــا م

بــــــــــی نیام آماده ء  رزم و قیــــــــام

رفتــــــــی اما فصل رفتن زود بـــــــــود

گه نه گا هی نیتً بـــــــــدرود بـــــــــود

رفتنت خـــــــــــواب از تن ما برده است

هــــــــــــدیه ء  آزادگـــــــی آورده است

از پیامت  راه  وحـــــــــــــــد ت باز شد

فصل مرگ  بردگـــــــــــــــــــی اغاز شد

وحـــــــــــــــــدت راه  پدر  پا ینده   باد

رهــــــــــروان  راه «  بابه » زنده  باد

مــــرگ مردان ، زندگی ای دیگر است

مـــرده است آن زنده ای کو  نوکرست

گل ســــــــــرخ

کاش دعوت کنی ای پیک بهار گل سرخ

باز گلهای جهان را به دیار گل ســـــرخ

دشت مسحور تماشایی  گلبــــاران است

چشم بارانی تو ، اینه  دار گل  ســــرخ

گــوش کــن قاری گلذار قنـــاری هــا را

که به شور امده از نقش و نگار گل ســرخ

باز فریاد که در دشت پراگنده شـــــــده؟

که به هر دامنه پاشیده غبار گل ســرخ

شرق تا غرب - اگر چرغ بچرخانی  -اه!

داغ  میبینی  و تکثیر  شمار گل  سـرخ

پیک  پاییز ! بچین از دو لب سوخته ام

یک غزل ،نوحه و گلبوسه نثار گل سرخ

همه دعوت شده اند آه! ببین گل کرده ست

یک بهشت پرپر، روی مزار گل سرخ !

  محمد تقی اکبــری

گریه گاه انسان

به  سوگواری تو اسمان پریشان شـــــــد

زمین به ضجه در امد ،  زمانه گریان شد

ز  نــــــور  مشعله  های  شهادت سرخت

مزار گم شده ء  عاشقان  چـراغان  شــد

خدا از  امدنت پیش  خویش دلشــاد است

جهان زکوچ تو بیچاره گشت  وویران شد

چو  رود  نور  به سوی ستاره گان رفتی

حضور مقبره ات گریا گانه انسان شد ...

شمع ماتم

دلم به  سوگ   غریبانه ء  تـــو میسوزد

به جان زخـمی و زولانه ، تـــــو میسوزد

چه نا تمام بـه اطراف شمع ماتـــــــــم تو

سرود  خوان  تو ، پروانه ء تـو میسوزد

       عبدالوهاب مجیر 

    هالهء غــــــــــــــــــم

افق انـــروز  را  رنگ دگــــــــــــرداشت

قبای تیره ی شب را به بـــــــــــر داشت

به دور کوهساران هاله ی غـــــــــــــــم

بنفشه لخته ی  خـــــون در جگر داشت

ز  کوکو ،  قمــریان بستند منقـــــــــــار

به  بستان بلبلان سر زیـــری پر داشـت

نسیم صبح  با  صد اه و  فـــــــــــــریاد

زکــــــوی  و برزن  کابـل گـــــذر داشت

ز خجلت  سر خمیـــــــــده است اسمائی

که بر ان پیکر خونین نظــــــــــر داشت

فضا  باران غــــــــــم میبارید  انـــــروز

خلایـــــــق نالهء  بس  «واپدر » داشت

                             ضامن علی مــــرادی

 

+ نوشته شده توسط عباس نظری در 20 Feb 2007 و ساعت 11 PM |

«محمد بشیر رحیمي»

آ ه ای همیشه، وسوسه واژه های مـــن


هر لحظه، ذوق گفتن شعری برای مــن



هر روز، چشمهای مــــرا، میزنی کلید

 
هر لحظه، در برابر من، می شوی شهید

هر روز، تکه، تکه، شده تا زه می شوی


در خلق، بیش و بیشتر، آوازه می شـوی

روح تو چشمه ای است که در خاک جـــاری است


روحی که خاک در جریا نش ،
بهاری است

تو کیستی؟ که وسوسه های نگاه تـــــو


چون آسمان، در آینه و آ ب، جاری است

از انعکا س چشم کی، آ بی است آسمان؟


ایــــن رنگ چشم کیست که اینگو نه سا ری است

هر جای غنچه ی که سر از گل کشیـده است


رنگی، ببر نشسته ای، خـو ن مزاری است

تو پاک، از هو سکده خاک، پر زدی


روح تو، از هرانچه که دنیاست عاری است

رو کرده بود، اگر چه که،
دنیا بتو، ولی


دار و ندارت، از همه دنیا، نـدار ی است

اما ببین! که پاره ای از وارثان تــــو


خط می کشند، بر سر نام و نشان تـو

خط ترا، ز خاطر اوراق می بــــرند


چون آبها، که سنگ، در اعماق می برند

خاکسترند! بر رخ ماه تــــو این همه


کی می نهند پای براه تـــو، این همه؟

اینان که کوک زندگی شا ن، تـونیستی


هر یک کسی برای خــــــود است و تو کیستی

تو کیستی، که خون تـــو باشد، برای شان


غیراز حنای ریخته ی دست و پای شان

خون تو، رنگ ناخن زنهای شان شده


گلهای رنگ رفته ای کالای شان شده

خون ترا، معاوضه با غازه می کنند


سرخاب گونه های زن تازه می کنند

هر روز فرش و عرش دیگر می کنند نو


هر روز رنگ خانه و در می کنند نو

چیزی نمانده از تو، بجز این برای شان


خون تو چیست جز، سند خانه های
شان

اینسان چگونه، از تو نفس می تــــوان زدن؟


این چیست، غیربر سر گورت دکان زدن؟

آه ای همیشه! دغدغه ی هست و بود من


انگیزه ی تمام و کمال و جـــــود من

اینگونه، در سراسرمن کشته می شوی


هر روز، در برابر من تکه می شوی

از تکه، تکه، تکه، شدن می شوی پدید


هر دم، شهید می شوی،
ای تا ابد شهید

+ نوشته شده توسط عباس نظری در 20 Feb 2007 و ساعت 11 PM |
 

          موحد بلخی

بر قامت   بلند   تــــو   تفسیر  می شویم

از ریشه تا که خوانده و تعبیر می شویــم

ای  ذوالفقار  شسته    بخون    حـرامیان

باز آ که کم کمک همه مان پیر می شویـم

روزی   که دست گرم  ترا گم  نموده ایم

احساس   میکنیم  که  تحقیر می شویــــم

دل   را   با  آفتاب سپردیم   کاین  چنین

از سوی کفر شب ، همه تکفیر می شویـم

ما نـسل  های   تشنهء    ایل    شقایقیــم

یک  روز باز سبز و زمین گیرمی شویم

از قله های  غیرت  خـــود سیل واره باز

بر   دره های مرگ سرازیر  می  شویـم

با «نصر » رو به قله ء خورشید می رویم

یا می رسیم   یا   همه   تبخیر می شویم

محمدعزیزی

با قا مت بلند  تــــــو آزاد می شـــــدیــم

بابای پر شکو هی ز پولاد می شدیـــــم


ای  سرو سر فراز سپیدار ســـــــر بلند

در سایه سار سبز تو شمشاد می شدیــم


در مکتب  غرور  تو  ای  مر شد شهید

نا خوانده درس، یک شبه، استاد می شدیم


وقتی  که ای  بهار ت و لبخند می زدی

همچون نسیم، نو به نو ایجاد می شدیـم


تصویـــــــــــــــر نا مکررآیینه های ما

از دیدنت هـــــر آینه فریاد می شدیـــم


گو یا به چشم خویش تو خورشید داشتی

کز  یگ   نگاه گرم  تو آباد می شدیـم

+ نوشته شده توسط عباس نظری در 10 Feb 2007 و ساعت 4 AM |


Powered By
BLOGFA.COM